تبليغاتX
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت..........
 

كودك نجوا كرد: « خدايا با من صحبت كن » و يك چكاوك آواز خواند، ولی كودك نشنيد.

 

پس كودك با صدای بلند گفت : « خدايا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غريد، ولی كودك متوجه نشد.

 

كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » و يك زندگی متولد شد، ولی كودك نفهميد.

 

كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم »، پس خدا نزد كودك آمدو او را لمس كرد.

 

ولی كودك بالهای پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:51  توسط manelli  | 

در زمستان تنهایی وقتي پرستوها با شكوفه‌هاي سپيد باز‌‌مي‌گشتند،

 كنار احساس چكاوكها مي‌نشستم و از پشت پرچين انتظار سرك مي‌كشيدم

تا شايد مسير طولاني انتظار برايم كوتاهتر جلوه كند.

 لحظه های تنهایی بی دوست شمارش نفس های بی رمق بود.

اسب سپيد باد لابه‌لاي برگهاي اقاقي مي‌تاخت و به زندگی نازک خیالی

 آنها پایان می داد.

باد گيسوان بيد را آشفته می ساخت.

سوزناکی سرمای یخ بسته به خود در درونش بیقراری را فریاد داشت.

سرما به سینه شهر سینه سوخته تنهایی را حک می کرد.

گاهي مي‌انديشيدم شايد دوست هم سوار بر مركب باد بيايد، از آن‌ سوي سياهي،

از آن سوي كبودي،

اما او هميشه تنها مي‌آمد با يك قاصدك خوش‌خبر .
وقتي مي‌آمد، شبنم
، گريستن را فراموش مي‌كرد و لاله، سرخي قلبش را .

وقتی دوست رسد از راه غربت میرسد پایان روزگاران غریب

وقتی بیاید اطلسی ها را لبخند اسرار آمیز عشق غرق در رقص خواهد کرد.

وقتی بیاید من تمام احساسم را تقدیم قدم هایش می کنم.

وقتی بیاید بغض دلتنگی ها را برای چشم هایش گریان خواهم کرد.

اگر دوست رسد از بهر هر آنچه که نیکوست من لبریز از طراوت باران خواهم شد.

راستی خانه دوست کجاست؟

دوستی و لبخند یک قدم با ما فاصله دارد

ای دوست بشکن این غربت غریب تنهایی را و رسان به یار خبر خوش خبری را
دوست پر از احساس بودن بود، پر از شيريني محبت.

دوستي ما در كنار سپيدي سحر بالیدن گرفت و با پاكي آب معنا مي‌شد.

دوستی ما یک اتفاق ساده بود و با محبت آکنده از احساسمان فزونی گرفت.

دوستی ما در تب و تاب بی تابی گرما محبت را احساس کرد

 و همیشه برایمان تازگی داشت.

دوستی ما پر ز لحظه های ماندن و تمنای چشمه های پاکی بود.

دوستی ما ,یاران با وفا، همیشه تماشایی و بی پیرایه , خواستنی بود

ما در ميان لاي لاي قطره‌هاي باران با دستهاي سرخ شقايق پیمان بستیم

 كه اين رنگين‌كمان دوستي هميشه نوید باران محبتمان باشد.

یاد دارم

آن وقت من كنار آبشار كلام دوست مي‌نشستم و مي‌گذاشتم تا قلبم لبريز از مهرباني او شود،

لبريز از بلندترين پرواز، مملو از آرامترين دريا ....


دوست برايم از سخاوت ابر مي‌گفت، از بلنداي نگاه كبوتر و از رهايي عروج صداقت.

وقتي دوست زيبايي زندگي را برايم هجي مي‌كرد، من در لابه‌لاي موجهاي كلامش سبز مي‌شدم،

به سپيدي يك لبخند، به زلالي شبنم، به شفافي خيال،

به زيبايي سكوت

و به وسعت دلهاي لاله و شقايق.
با دوست بودن برايم معناي صميميت بود و معناي سوختن پروانه‌ها در به آتش كشيدن وجود شمع،

دوست برايم حقيقت را گفت، معناي شكفتن را و معناي دوستي را.
او حقيقت را با لبهاي ظريف سنجاقك معني كرد

من دريافتم كه پشت آينه وجود او دوستي يعني لبخندگل و پروانه ...
اي آشناي من! ما با قاصدكها در اين نوبهارمهربانی برگي از زندگي را ورق میزنيم،‌

بیا به سوي دشتستاني از شقايق برويم و صداقت را به قلبهايمان هديه كنيم.

بيا به دشتها سري بزنيم و خبر از نوبهار و سبزي و طراوت بگيريم،

با چكاوكهاي عاشق هم صدا شويم،

 اميدبخش دل پرستوهاي گمشده باشيم و نغمه رهايي سردهيم

 كوچ بنفشه هاي مهاجر زيباست اما دوست با تمام جانم از برم مرو.


وقتي بنفشه های انتظارم با اطلسی دیدارمان همراه می شد زمزمه دوستی در من جوشیدن می گرفت.
اي كاش.....
اي كاش دوستی ما مثل بنفشه ها يك روز ميتوانست همراه خودش ببرد هر كجا كه خواست،

در روشنايي باران، در دل آفتاب پاك.......

اي دوست، اي آشناي دل، امروز ميخواهم مهرباني را به سبزه بدهم تا برايت بياورد
دلم ميخواد امروز عشق و دوستي را به آب روان بسپارم تا به همان زلالي از چشمه‌ قلبت بجوشد و سرازير گردد.
دلم ميخواهد دلبستگي و محبت را همراه یاس های بی تابی قلبم برايت بفرستم

تا فضاي خلوت اتاق دلت عطرآگين گردد.

ای دوست ، ای صمیمی برایم ماندنی ها را با وجودت زمزمه کن .

مگذار بی تو بودن را حتی در لحظه های بی کسی افکارم لمس کن.

دلم برای تمام لحظه های گذشته مان تنگ شده.

دلم برای تمام لبخندها و دیدارها تنگ شده و در تنهایی دوری گریست.

دلم برای تمام دلهاتان می تپد هر کجا که باشم و باشید.
همیشه برای دلم لبخند بزن تا پنجره روحم به سوی قلب مهربانت باز بماند 

زمزمه کن تازگی دلهامان را زیر طراوت باران

همسفر نسیم باش و به رنگ سبزی و طراوت بهار

هميشه بهترينها را برايتان آرزو خواهم كرد .
اي دوست، اي آشنا ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:38  توسط manelli  | 

جوانه های نشاط  درآتش شعله کشیده از تشنگی امید پرپرزد و سوخت .

خسته ترازباد درهیاهوی بی کسی درکویر تنهایی گم شد .

هر چه بود شب را داغدار می کرد.  

هر چه بود دلم را در بی تابی می فسرد . 

شب که از کناره ها با سرگشتگی از راه می رسد

مرگ خاطره هاست .

کاش ستارها زودتر به خواب روند تا صبح  در روح بی جان امید بدمد .

همه جان در تمنای شوق وصل گریان و نالان به سر رفت و به سینه خیزان شد .

اگر چه هیچ کسی در برهوت ویران شده جان به گل ها رحم نکرد و ندید نوگل تازه شکوفه نشسته امید را ,احساس را .

گرچه مرگ دل ها را همه به چشم حقارت نگریستن .

اگرچه یادها در یادها گم شد .

گرچه امید دلاویز به سنگ خاره در تب غم بیکران سوخت.

اگرچه دل ها گرفت و همچو اشک به پای جاده های انتظارنمناکی دل تنکی شد.

گرچه چشم ها خسته ازانتظاربی فروغ چشم انتظارماند و در گریه ابرها

سیلاب شد.

اگرچه شاپرک ها از زهر شیرین گلبرگ های دل مردگی سینه هاشان فسرد

و بالهاشان سوخت.

گرچه ژاله را باد بی هم نفسی اشک شد وگریست.

اگرچه دل کندن ازاطلسی ها سراب دردناکی بر قلب سینه سوخته

خورشید نشاند.

اگرچه همه ی ماندنی ها بردنی شدند .

اگرچه این بار باران بر روی تن خسته سیلاب شد و لرزاند شانه های

 مرد تنهای جاده غربت را.

گرچه چشم های یاران گریان شد از فراق هر چه لبخند .

گرچه درخت تنومند غربت فراخ بال و بی پروا ریشه دوانید در

 کویر دل خستگی ها.

کاش امشب چیزی از فردا نداشت.

کاش صبوری را صبری بود.

گرچه مهربانی ها یخ بست و تنها ماند دست های کوچک شکوفه های یاس.

گرچه باران برای دل خوشی شب بوها ابرها را گریان دید.

گرچه آینه برق چشمانی مهربان را به خود ندید.

گرچه لحظه ها در غربت و تنهایی پرپرزد و به انتها رسید .

گرچه دفتر خاطرات هیچ خاطره ای تاریخ برگشت نخورد .

گرچه روزها را شب ها در نوردیدند .

هر جا که باشی خوب و زیباست .

هر جا که باشی آسمان آبی وروشن سرمی دهد سرود دل دادگی را.

هر جا که باشی نفسها را شماره میکنم.

راستی برق نگاه مهتاب را به خاطر بسپارتا گم نکنی راه عاشق ماندن را.

یادت نرود گاهی هست نگاهی نگران، گریان و خندان ،بی قراربی تاب ماندن .

یادت باشد که نگاه منتظر دل نازک تر از گلبرگهای یاس شده.

عشق محال نیست، اما گناه بی گناهی سینه عاشق را مالامال درد کرده .

حرف ها ناتمام ماند و دل ها فسرد و غصه ها  سوزناک تر بر سینه

عریان گل بوته ها باز هم سیلی خور تنهایی شد .

لحظه ها را گم نکن.

یادها را ،بی قراری ها را ، دل تنگی را شماره کن.

در نگاه خاطرات شکوفه بزن با شوق بوسیدن یادها.

فسردگی دل ها در تب و تاب ماند و تنهایی را لمس کرد

آرزوهایی بر باد دلتنگی بال و پر بسته شده.

اما همیشه ایام، تنها یارهمراه بی کسی ها باش.

اگر لبخندی بر لبها مان یخ بست.

اگر چه رویاها دردناک شده اند.

اگرسنگینی تنهایی را بر شانه هامان احساس کردیم.

همیشه ایام، تنها یار همراه بی کسی ها باش.

یاد بدار که یکی شدن دلهامان را شکرگذار بخشایش گر بی همتا

آن یگانه مهربان باشیم.

همسفر

هم ستاره

دل پاک بی قرار

آفریننده تو ،خوب تو را هدیه کرده درد و درمان را.

پس قدر دان لحظه هایت باش.

همیشه امید و لبخند را از او طلب کن و بپذیر هر آنچه به سررفت .

یقین بدار که رب آسمانی از میان تمام سختی ها آسایش را برایمان خواهان است.

ایمان دار که خدا دوستدار ماست.

امشب شوق انگیز است .

برای تمام ماندنی ها بی قرار باش.

همیشه ماندگارمن، همیشه امید هست .

به تمام امیدها ، به همه خوبی ها لبخند بزن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:43  توسط manelli  | 

 

زمستان به پایان رسیده بود،

اما در بهاران هنوز مسافر جاده دلتنگی و بی قراری بودیم

 برای آوردن یک کاسه باران

تا بپاشیم آب بر جاده غبار آلود ،

برای دیدن آسمان تا بی کرانها.

تا بیابیم پرنده مهاجرمان را که هنوز بازنگشته بود.

وقتي که صبحدم ،خورشيد عشق پرده شب های دلتنگی را کنارزد،

وقتي که دانه هاي باران احساس، دستي به روي گلهاي اقاقي دلهامان کشید،

وقتي که چشم شب با آواز دل انگيز ماه مرطوب شد،

وقتی که عطر محبوبه شب همیشه همراهمان شد،

وقتي که زندگي با شادي تمام در بستر نور بالا نشین غصه ها شد،

وقتی بالهای بلورین فرشته ی امید  در سرزمين گل‌بوته‌هاي آرزوهامان سفرکرد.

وقتی جامه دان هستی مان، لبریز شراب عشق شد .

وقتی همچون شب های پر ستاره کویر، آبی بیکران دلهامان

شهاب باران لبخند شد .

دانستیم که نسیم خوش نسیم عشق وزیدن گرفته !

دانستیم که عشق ما را پذیرفته ! 

شميم دوست داشتن را مي توان از کوچه باغ عشق احساس کرد.
عطري که بیقراری ها رابا رنگ و بویی پر التهاب خوش نفس کرده.

عطری که همچون انوار طلایی لابه لای شاخه های پریشان بید مجنون قلبت،

عشق بازی می کند .

 تو

 قامت سبزگون وفارا ببوس،

 عشق را بر صفحه دل پاکت بخوان!

لحظه هایت را غرق در عشق و لطافت، گم کن !

شبهایت را بارانی کن تا گل های احساست همیشه خرم درگلستان بودن،

عاشقانه با نسیم دلدادگی رقصان شود.
اي کاش چشمهاي محبت عشق ،هميشه باز بماند  تا بنفشه اي از تشنگي نخشکد.

اي کاش درگلستان مصفاي صداقت همیشه آهنگ عشق را زمزمه کنیم!

اي کاش هرگز روياي سبز پاکيها خزان نبیند و پاييز جرأت نکند

 قدم بر دلهاي بهاري بگذارد!

ای مرغکان احساسم  همیشه با بالهای محبت و عاطفه رو به سوی دیار

 دوستی و عشق پرواز کنید !

ای کاش همیشه دوستدار نوازنده ی قلبهامان ، دریای خروشان روحمان بمانیم.

ای کاش در پایان آغازمان به صمیمیت نسیم صبحدم ،

 به بلندای آسمان قلبمان، به طراوت هر چه اشک،

به حرمت هر چه عشق بمیریم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 0:30  توسط manelli  | 

 

 

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک
گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من
دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز

روی شادی نبینی

عزیزم تولدت مبارک


 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:36  توسط manelli  | 

در این جادو شب پوشیده از برگ گل کوکب،

 

 دلم دیوانه بودن با تو را می خواست...

 

سروش آواز ها می خواند مسحور شکوه شب،

 

 ولی مسکین دلم

 

انگشت خاموشی نهان بر لب،

 

شنودن باتو را می خواست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:39  توسط manelli  | 



اولين بار كه نگاهم با طنين نگاهت آشنا شد هنوز به خوبي معناي دوستي را نفهميده بودم.

هنوز نمي‌دانستم كه شقايق چه رنگي دارد و گرمي خورشيد از كجاست؟

روزهای شادم با تو به من عشق را آموخت .

با تو بودن گل واژه ی امید در روحم شکفتن گرفت .

بهار آرزوهایم رقم خورد .
 امروز مي‌دانم كه دريا يعني چه و به اندازه تمام درياها دوستت دارم.

امروز مي‌دانم مهرباني گل‌ها از چيست

مي‌دانم عشق چه معنايي دارد

و موج محبت را مي‌توانم در چشمانت حس كنم .

من می دانم لبریز شدن از لطافت چه لذتی دارد

درد تنهایی را هم خوب آموخته ام  

لطافت صبح را مي‌توانم لمس كنم و معناي رنگ سرخ شقايق را فهميده‌ام.

من با اطلسی ها هم صحبت شده ام .
اين روزها صدايت را هر صبح از راه قلبم كه هميشه به يادت گرم است مي‌شنوم ،

قلبي كه به واسطه حضور تو به زمين و آسمان محبت دارد.
حالا كه اينها را فهميده‌ام به ياد تو شقايقي در دلم مي‌كارم

و هر صبح آن را با آواز پرستوها نوازش مي‌كنم.
لطافت، پاكي، عشق، صداقت، دوستي، محبت و ...

 را از شقايق مي‌آموزم و نثارت مي‌كنم،

نثار تو كه اکنون به اندازه ستاره‌هاي آسمان مهرباني داري

و به من آبي بودن را آموخته‌اي.

من هر صبح چشم به راه جاده منتظر آمدن تو می مانم

روزی که بیایی یاس های احساسم را تقدیم چشمانت می کنم .

روی که بیایی غبار تنهایی را می تکانم

و دفتر غزل هایم را پر ز عطر امید می کنم
ما، هر دو

 به خورشيد، آسمان و ستاره‌ها به خاطر دوستي‌مان 

به بهانه ی عشقمان  برای با هم بودن مان

مديون هستيم،

پس بايد هميشه به ياد آسمان و پرندگان زيبايش باشيم

 و هرگاه گرما را احساس كرديم به ياد خورشيد بيفتيم كه آن بالا ما را مي‌نگرد.

به یاد آسمان باشیم که ما را با احساسی بر آمده از عشق در آغوش کشیده 

به یاد باران باشیم که لطیفمان کرده  
و هر صبح به ياد همه اين گرمي‌ها و دوستي‌ها به گل‌هاي باغچه دلمان آب دهيم

 و آواز عشقمان را برايشان زمزمه كنيم.

یادت باشد این عشق من و توست .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:16  توسط manelli  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط manelli  | 

 

ریزش یک ریز یاران ، تند و بی پروا ، سرد و لذت بخش ، گویی از چیزی میگریزد ،  

می هراسد . شاید از ابرهای دلگیر و غمگین ، شاید از سستی بام نیلی رنگ ،

گویی از درد سخن می راند .

 به صدای باران گوش کن نغمه ها  دارد با خود . فریاد ها می کشد از درد ،از غم .

گاهی لبخند .  نغمه ای دارد به آواز بلند پر احساس خوشایند بهار ،

 سرودی به بلندای شبدر ها که ای همه زیبایی ، همه شور و شوق و طراوت

همه تقدیم به چشمانت .

بغضی دارد به سنگینی سینه ی سوخته ی کویر . اشکی به روشنی شبنم صبحگاه .

الهه باران خبری دارد با بال زدن هایش در آسمانی که نمناک شده از اشک هایش .

 خبری شاید مسرت بخش ، شاید خبر از طوفان دارد آرامش قبل از طوفان را نهیب می زند .

بهتر گوش کن ، خبری از بهار دارد با خود ، خبر از دیداری نو ، لحظه ی دیدار .

نمی دانم هر چه هست باشد من باران را دوست دارم .

صدای باران ، صدای ملکوتی و مهربان باران در شبی بهاری خواب زمستانی

 درختان باغ را می کشد .

گوش کن صدایش غمگین است شاید می نالد از دوری ، از بی کسی ؛ از بی خبری ،

شاید دور افتاده از محبوب .

می دانم باران فاصله ها را خواهد شکست .

 با دلی روشنتر و عاشق گوش کن باران ترانه خوان شده ،

می خندد به آواز بلند که اهالی زمین تمام لحظه هاتان شاد ، همه احساستان لطیف  ،

 ململی از طراوت بار سفرهاتان . شاید خبر از عطر اقاقی ها دارد .

                   کوله بارتان پرز گل های باران خورده ی اطلسی .

نگاه کن  باران پر ز احساس کرده گل های باغچه را از این همه زیبایی لذت ببر .

باران را ببین چه زیبا شاخه های شب بو را به هم دسته کرده .

می دانم که باران را دوست دارم .

زیر باران مست و سرخوش ، بی هیاهوی ارغوانی رنگ لبخند بزن .

پر ز شور و حس نمناکی باش . پر ز احساس باریدن .

همچون قاصدک های سبک بال رقصان شو در باد .

یادت باشد زیر باران از برگ گل سرخ یادی کن .

یادت باشد زیر باران از عشق با یاسمن سر صحبت را وا کن . 

یادت باشد زیر باران چترت را ببند و خندان از روی جوی پر آب گذر کن .

یادم باشد که هیچ شب بارانی را از دست ندهم چون باران را دوست دارم .

یادت می آید

گل باران خورده ی احساس شدیم زیر باران .

ما رفتیم و باران یک قدم دورتر از ما به اقامت از طرف هر چه بلندی ،

 هر چه مستی ایستاد و به من و تو خیره ماند تا بنگرد برق چشمانی مست ز شور عشق .

بارن پشت سر ما آمد تا لطافت را حس کند .

 باران با ما آمد تا افق را بنگرد در چشمان بی آلایش ما .

باران تند و ریزان با فلبی تپنده با ما همراه بود .

در آن شب پر احساس ، باران با ما بود . باران آمد و از رفتن ما از من و تو ماند به جا تا بنوازد ، تا بخواند آواز دلمان تا بگوید راز چشمانمان را .

 من و تو هر کجا باشیم باران با ماست ، ما باران را دوست داریم .

آسمان این سقف آسمانی رنگ که ابرهای شیطان و نمناک را در سینه دارد

هر کجا هست باشد من آنجا را ، باران را دوست دارم .

باران  با بغض و اشک  یار دیرینه ی قلب تنگ الهه باران بود .

ودیعه ای از عشق در دل داشت . همدم سینه ی پر سوز او بود .

اشکی روان بر گونه های سرخ مهتاب .

باران سکوتی داشت پر غوغا ، خیالی پر رویا .

غوغای دل ، غوغای عشق. رویایی شیرین از لبخند ، از من و تو.

 باران آن شب با ما بود ،

 یادت باشد هر کجا هستی باران را ، تو را دوست دارم .

یادت باشد زیر باران با هر چه عشق قدم بزن .

 زیر باران قانون شکن باش سرت را بالا بگیر و بگذار

 قطرات باران گونه هایت را ببوسد به لبخند .

 با نوازش باران آرام بگیر .

یادت باشد زیر باران مست و دیوانه و سر خوش دل بی تاب را رها کن ،

 زیر باران گریه کن تا اشک هایت را بپوشاند تا شاید سوز دل فروکش کند .

یادت باشد التیام دل ماست باران و دیگر هیچ ..........

راستی اگر روزی باران نخواست ببارد چه کنم ؟

اگر روزی الهه باران با زمین سینه سوخته قهر کرد چه کنم ؟

اگر روزی ابرها نا فرمانی کردند و رخش آسمان نعره نکشید که آهای ابرها ببارید که 

دل ها به عمق جان به وسعت کویر تشنه است چه؟

بدون باران اطلسی ها زیر نور یک ریز خورشید خم می شوند

 پس من ابرها را هم دوست دارم .

راستی گل آفتابگردان هم باران را دوست دارد؟

آفتاب پرست تا به اکنون طراوت باران را حس کرده ؟

زیر ابرهای دل گرفته و بارانی آفتاب برای دل که می تابد ؟

هر چه هست باشد من باران را دوست دارم .

یاد دارم شبی زیر باران با دلی کمی غمگین ، کمی خندان ، که بی قرار بود و بی تاب .

به بهانه ای کوچک اما شیرین و پراز شیطنت ساعت ها روی چمن های خم شده از سنگینی لطافت ، زیر نور چراغ خیابان ، با هم ، هم دل و همراه  قدم زدیم .

با شیطنتی دوست داشتنی گفتی من را چه نیاز است به گل ، به ابر ، به مه ، به ماه 

 که باران احساسم تویی !

بارها آن شب من گفتم که باران را دوست دارم .

نمی توانم پنهان کنم برق چشمانم را از باریدن باران که لبریز می شود از آرامش.

نمی توانم اشک نریزم وقتی ابرها برای دل هایی غمگین می گریند ، برای دل هایی شاید سبد سبد لبخند را همراه دارد .

پس باز می گویم من باران را دوست دارم .

شاید این مشق شب بارانی من باشد که به الفبای جنون به خطی ستاره باران با قلمی

 پر ز احساس بر روی ورق های لطافت بنویسم : من باران را دوست دارم .

زیر باران زمزمه ی عشق گفتن ، حدیث دل شنیدن ، ز عطر شب بوها مست شدن

چه لذتی دارد .

مشق امشب بارانی من این است که به اندازه ی قطره های باران بنویسم :

 من باران را دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:18  توسط manelli  | 

هر بار توصيفي كه مي‌شود و هر حرفی كه زده مي‌شود،

با هر شعري كه خوانده مي‌شود و هر ترانه‌اي كه سر داده مي‌شود،

اگر بگویند حرف است ، اگر بگویند شعر است ،

اگر بگویند ترانه است، اشتباه گفته‌اند.
همه آنها درد دل است،

همه آنها وسيله‌اي است براي بیان واژه عشق و اینکه عاشق‌اند.
     اگر من حرفی مي‌زنم، شعری مي‌خوانم و ترانه‌اي مي‌سرايم

با خدای خود درد دل مي‌كنم و جز این هدفی دیگر در من نیست.

اگر ما دل هامان برای یکدیگر به گرمی می تپد و شادی و

برق امید را به چشمان هم هدیه می دهیم

هدفی جز ابراز عشق در ما غوغا نمی کند .

همه ی ما به گونه ای برای بیان عشق این واژه ی مقدس

پا به هستی نهادیم و چه سنگین است این وظیفه ی دلکش و لطیف که ما را لبریز از مهربانی و احساس می کند .
اکنون که خورشید با آخرین قطره‌هاي باران خداحافظی مي‌كند

و با برف بدرود مي‌گويد.

 مهتاب ابرهای سیاه آسمان را كنار مي‌زند

و با پنجره‌ها مي‌خندد.

 اکنون که آسمان ستاره باران شده

و باران هم بوی بهار را به دوش می کشد .

اکنون که عطر شکوفه های گیلاس باغ را سرمست کرده

و با نسیم دل نواز بهاری عارفانه در آسمان می رقصند .

اکنون که گل های باران خورده ی باغچه که از سنگینی قطرات باران

بی تاب شده و به خود می لرزد هم با آمدن موسم بهار

عشق را فریاد می زند .

غنچه های نیمه باز اقاقی عطر یاسمن هم عاشق شده اند

نسیم دل نواز صبحگاهی که دلبرا نه گونه هایت را نوازش می کند

او هم سر می دهد عشق درونش را .

قدم زدن زیر ریزش یک ریز باران بهاری شور آفرین است

و تو را از هر چه غم می رهاند و تو را عاشق می کند .
اگر بلبل سر برسد، گلها برویند،‌ مرغ عشق آواز بخواند

و شبنم به پگاه سلام كند، در دل من بهار مي‌رويد.

اگر ماه لبخند زند و نازک خیالی های شکوفه های باغ

همچنان رویایی زیبا و دوست داشتنی باقی بماند

در دل هامان بهار می روید

و عشق را با تمام وجود حس خواهیم کرد .

پس آهای اهالی شهر عشق سرورتان باد

از هر چه عشق و سرمستی.

در این نو بهار که شور عاشقانه را در دل طبیعت رخ کرده

تو هم بیا و عاشق باش

و به هر چه خوبی است لبخند بزن

که لبخند تو جام شراب احساس است

و

زندگی را در دل جوانه می زند

چلچله ها را در کوچ عاشقانه همراه باش

و

به دیدار و لحظه های پر تپش بی ریا

و

لبریز از احساس امید را زنده نگه دار

تا سر شود روزگاران هجر

اکنون  
من این گوشه، کنج اطاق ،سرمست و عاشق با دلم حرف مي‌زنم

و

 درد دل مي‌سرايم و اگر گوش شنوا يي نباشد،

با آینه همنشین مي‌شوم،

او كه به راست گويي توصیف شده است.
آینه ! راستش را بگو، از بهار دل من چه خبر ؟؟!!



 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:21  توسط manelli  |